اي نازنين   پدر         

آلودي دست خويش را در ريشه هاي بودنم

رها نمودي لاجرم ، موعد تلخ سفر ، نگاه خواهشم را

شتافتيم تنها به نشانه اي و  هر چه بيش گشتيم بيشتر نديديم دست كوهسار ترا

من در غروب سرخ آبادي ،  همرا با گرده افشاني صنوبر ها ،  با تو خواهم بود

و با نيك ناميت خوي دوباره خواهم گرفت

تنها يك كتاب باقيست

شكوه هاي سازش من، مرثيه هاي بي گور خويشتن.

گوئيا تمام جهانم با خويش در ربودي    

- جان پدر

راستي سلام مرا تقديم باور كن

سيزده سال تمام است گم شدن دستانت و دربه دري من

كاش يكي از شعرهايم را خوانده بودي و مي يافتم خويش را در لبخند جاويدت     1389