هجرت بهار
9 دی 1403 · · خواندن 1 دقیقه
نه در سر اندیشه ای و راهی ، نه در کلام گفتاری
نه شکوِه ، نه شوری و نه ذره امیدی
تنها با روزهای گذشت ، دلخوش می نوازم هر لحظه به تاری
نه اشکی ، نه لبخندی ، نه سکوت و نه فریادی .
خوب می دانم لحظه هایت را ،خوب می دانی شکوه هایم را .
هنوز در خوابم ، توهمی ست نا ماندگار
هجرت بهار از دشت بی کسی
نه سرودی ست اینجا ، نه مرثیه ای
هیچ روشنم نمی گردد نقطه ایستادنم
هیچ ندانم ز کدامین سو در پی ات آیم
نگاهمان اینجا به این ابرهای بخیل آسمان است
و زمزمه کنان کاش که ببارد ، کاش که بباری
نه اندیشه و راهی ، نه کلام و نه گلایه ای
نه به این گره کور امیدی
امید که فقط بمانی ، در هر کرانی