32 - آشنا

آشنا با من

حرمت کبریایی خلوص است  

بند بند عهدمان.

بگذر از من تا در اشک غرقه نگشته ام ، 

تا بند پای محبت تو خوار نگشته ام

تنها ، اینک، لحظه گریز است  ،

با من بیت و بمان ،تا آخر

ای دیر آمده به دفتر شعرم

ای کهن راز دار ، سوخته های ایمانم

مگذار  پیش از خاکسترم  ، لبخند آفتاب را پس زنم

مگذار رقص سبزه های بهار را بر هم زنم

مگذار در خون خود غوطه زنم

در شرم  دیدار  سرو  رویت

مگذار بغض  عدو ، شاهد دفن ایمانم شود

مگذار به پای تو بیافتم

مگذار شک کنم ، به دل صادق و درمانده خویش

همسفر ، گذر اینجا ، جای تو نیست  

سوی خود گیر و به لب بانگ بزن     یارب خویش

من در این گور   می گریزم

از درد غریبانه خویش